+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:50 توسط اعظم و داوود
|
عاشقانه
خداوندا! به دلهای شکسته
به تنهایان در غربت نشسته
به آن عشقی که از نام تو خیزد
بدان خونی که در راه تو ریزد
به مسکینان از هستی رمیده
به غمگینان خواب از سر پریده
به مردانی که در سختی خموشند
برای زندگی جان می فروشند
همه کاشانه شان خالی زقوت است
سخنهاشان نگاهی در سکوت است
به طفلانی که نان آور ندارند
سر حسرت ببالین میگذارند
به آن درمانده زن کز فقر جانکاه
نهد فرزند خود بر سر راه
به آن کودک که ناکام است کامش
زپا میافکند بوی طعامش
به آن بیکس که با جان در نبرد است
غذایش اشک گرم و آه سرد است
به آن دختر که نا دیدی گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش
به دامانی که ازهرعیب پاک است
به هرکس از گناهان شرمناک است
دلم را از گناهان ایمنی بخش
به نور معرفتها روشنی بخش
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:7 توسط اعظم و داوود
|
فقط یک کلمه
ميدوني فرق تو با عشق . زندگي. گل . چيه؟؟
عشق يك كلمه است اما تو معني اوني.
زندگي يك اجباره اما تو دليل اوني.
گل يك گياه اما تو عطر اوني.
بزرگترين عشق در كوتاهترين جملة ممكن
بر رويه لطيفترين برگ گل سرخ براي بهترين
عشق دنيا مينويسم( دوستت دارم).
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:2 توسط اعظم و داوود
|
همیشه منتظرت هستم
در دل و جان خانه کردی عاقبت
هردو را ویرانه کردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بتر
مردی مردانه کردی عاقبت
عشق را بی خویش بردی در حرم
عقل را بیگانه کردی عاقبت
من تورا مشغول میکردم دلا
یاد آن افسانه کردی عاقبت
حجاب سنگینی که در مقابل چشمهایم است
مرا از رسیدن به واقعیات دور می کند…
چشمهایم دیگر زیبایی روح را انکار می کند!
***
نفرت دورنم چقدر راحت با من هم ذات پنداری می کند
امروز آیینه ی فردای من است
***
در روشنایی درون لکه های ننگ چقدر
خوب به چشم می آیند!
اگر چه هوا تاریک باشد!
***
رنگ چشمهایم تغییر کرده!
روشنایی چشمهایم را اذیت می کند
تاریکی چقدر آرام بخش است!
***
جاودانگی روح و حیات بعد از مرگ...
تعالی ایمان و اعتقاد در انسان...
موسیقی آب و روییدن یک گل...
تقدس احساس و ترنم باران ...
.
.
.
.
.
شاید دروغ باشد...!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:57 توسط اعظم و داوود
|
بزن تار كه امشب باز دلم از دنيا گرفته بزن تارو بزن تار
بزن تا بخونم با تو و با زمين خريدار بزن تارو بزن تار
براي كوچه غمگينم براي خونه غمگينم براي تو
براي من براي هر كي مثل ما داره ميخونه غمگينم
بزن تار اي هميشه با منو از من قديمي تر
واسه اون كه تو كار عاشقي ميمونه غمگينم
بزن تار كه امشب باز دلم از دنيا گرفته بزن تارو بزن تار
بزن تا بخونم با تو و با زمين خريداربزن تارو بزن تار
به را ه عاشقي مردن به خنجر دل سپر كردن
واسه هر كي كه آسون نيست براي جاودان بودن
واسه عاشق ديگه راهي بجز دل كندن از جون نيست
بزن تا بخونم همينو بتونم براي كوچه غمگينم
براي خونه غمگينم براي تو براي من براي هر كي مثل ما
داره ميخونه غمگينم بزن تارو بزن تا ر
به ديدن من بيا مهتاب در اومد
بيا عزيزم بيا صبرم سر اومد
ميدوني قليم آروم نداره تو سينه من يه بيقراره
زنجيرو وا كن زپا ديوونه من
چشم انتظارم بيا به خونه من
تو اميد مني بزارمردم بدونن
غم عشق تو رو تو چشم من بخونن
تو خورشيد مني من ذره محتاج نونم
بيا گرمي بده به جون من اگر چه دورم
فقط يه روز زتو جدا ميشم كه توي گورم
ميدوني قلبم آروم نداره تو سينه من يه بيقراره
زنجيرو وا كن زپا ديوونه من
چشم انتظارم بيا به خونه من
به ديدن من بيا مهتاب در اومد
بيا عزيزم بيا صبرم سر اومد
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 13:3 توسط اعظم و داوود
|
قرباني
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محكوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدنش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:57 توسط اعظم و داوود
|
تقدیم با عشق
دست شكسته وبال گردن است و دل شكسته وبال زندگي!
دست شكسته را گچ مي گيرند اما دل شكسته چي؟
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:15 توسط اعظم و داوود
|